وسطاي سال اول دانشگاه بود که سر يکي از کلاس ها هنوز استاد نيومده بود مهران اومد و چيزي گفت که همه ما حسابي تعجب کرديم تنها چيزي که به مهران نمي خورد عاشق شدن بود..............کلي تعجب کردم بهش گفتم مهران:سر کار گذاشتي.... تو...تو عاشق شدي؟!
خيلي جدي گفت:آره مگه من چمه؟
گفتم:هيچي ولي تو که مي گفتي که دوست نداري با کسي دوست بشي پس چي شد؟
يکم فکر کرد بعد گفت:خوب حالا که شده......حالا چقدر گير ميدي ببين محمد من فردا شب مي خوام برم ياسمن بيرون توهم دوست داري بياي؟
خوب منم که حسابي کنجکاو شده بودم گفتم:آره حتما ميام.............
الان که اينارو مينويسم نميدونم دلم بايد به حاله رفيقم بسوزه که يعدفه براش اون اتفاق ميوفته.................نميدونم ولي واقعا موندم به چه گناهي اين اتفاق براش بايد ميوفتاد.............
فردا شب..........طرفاي ساعت 8 اومد مهران دنبالم با پرايدش اومد..........هروقت بچه ها اينو با پرايدش ميديدن کلي مسخرش مي کردن آخه قد مهران بلند بود انگار خودشو با زور تو ماشين جا ميداد...........
رفتيم رستوران با مهران، ياسمن اونجور که فهميدم ياسمن دانشجو تو اصفهان موقع تعطيلات که اومده تهران با مهران آشنا شده.............................
از اينجا به بعدش رو مهران برام گفته و من دارم مي نويسم..................
من با ياسمن واقعا روزايه خوبي داشتم يه روز بهش گفتم ياسمن بهم قول مي ديم که تا آخر عمر باهم باشيم؟
خنديدو گفت:معلومه که قول مي دم مهران من عاشقتم......
ولي حيف که اين دوران داشت تموم مي شد من از جريان ياسمن و مهران خيلي کم مي دونم چون واقعا غمگين کننده اس جراتم ندارم از مهران بيشتر بپرسم...........چون واقعا ناراحت مي شه حتي فکرش رو کنه..............
حدود چند ماه گذشت تا اينکه يه روز مهران با يه جعبه شيريني اومد دانشگاه.....
گفت:بچه ها يه خبر خيلي خوب من دارم نامزد مي کنم هفته ديگم ياسمن مياد تهران که بريم وسيله اينا بخريم واقعا خوشحال شدم هم من هم بقيه رفيقا......
خوب نامزديه رفيقمونه درست سه روز بعد از اين بود که ورق برگشت انگار تقدير مي خواست يه چيز ديگه بشه مهران با سرعت زياد تو اتوبان چرخه ماشينش در مي ره و ماشين.......
مهران هشت ماه تو بيمارستان بستري ميشه نمي خوام بگم که تو اين هشت ماه چه روزايي رو ياسمن گذروند چه شب هايي پشت در بيمارستان بود چقدر گريه کرد که خدا مهرانش رو بهش بر گردونه ولي............................
مهران بعد از حدود هشت ماه از بيمارستان مرخص شد مهرانو ياسمن عاشق هم بودن ولي تقدير اونارو واسه هميشه از هم جدا کرد.........مهران قطع نخاع شده بود........آره واسه هميشه فلج شده بود وقتي ياسمن اين خبرو شنيد همونجا تو بيمارستان بيهوش شد........
ديگه کمتر ياسمن مي رفت ديدن مهران.....خواهر مهران به ياسمن گفت:اگه بخواي مي توني از زندگي مهران خارج شي تا قبل از اينکه اونو به خودت اميدوار کني اگه هم مي خواي مي توني تا آخر با مهران باشي.................
اينجا بود که تصميم سختي بايد ياسمن مي گرفت يا مي موند و با اين شکل با مهران زندگي مي کرد يا مي رفت دنبال يه زندگي بهتر به نقطه اي رسيده بود که بايد ثابت کنه اون حرفي که يه زماني به مهران زده رو چقدر بهش ايمان داره............
روز تولد مهران ياسمن مي ره خونشون ديدنش اما با چشمي گريون........بعد از يکم صحبت خيلي سعي ميکنه يه جوري حرفشو بگه که مهران ناراحت نشه بالاخره با منو من ميگه....
ببين مهران:امروز واسه هميشه همه چي بين ما تموم ميشه از امروز ديگه به ديدنت نميام تو هم ديگه به من فکر نکن......باشه؟
ياسمن هرچي منتظر شد حرفي بشنوه ولي هيچي نشنيد...... مهران سرشو از ياسمن برگردوند انگار نمي خواست که ياسمن گريشو ببينه...........و بدون هيچ حرفي که مهران به ياسمن بزنه................................ ياسمن رفت..............
از اون روز به بعد که مهران خيلي کم حرف مي زنه به يه نقطه همش خيره مي شه خدا مي دونه تو سرش چي ميگذره شايد به اينکه يه روز اونو ياسمن بهم قل دادن باهم باشن ولي......با خودش شايد فکر ميکنه به چه گناهي اينجور شد................
ياسمن حدود يه سال بعد با يکي از همکلاسيهاش تو همون اصفهان ازدواج ميکنه.................. مهران بعضي وقتي از ياسمن ازم مي پرسه ولي جرات ندارم حتي بهش يه کلمه بگم...................گريم گرفته واقعا کار ياسمن درست بوده؟ اونو تو اين وضعيت رها کرد؟.................................................................................